میدونی من کیم؟ بگم؟‎

میدونی من کیم؟ بگم؟‎


جریمه ماشین

 

یــه بـار هـم مـاشـیـن و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون….
حـالا صـدای ضـبـط تـا آخـر زیـاد هـمـه هـم داشـتـیـم مـی رقـصـیـدیـم تـو مـاشـیـن,خـلاصـه یـهـو یــه افـسـرِ جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت بـزن بـغـل…
مـنـم به بـچـه هـا گـفـتـم ادای ایـن بـچـه بـاحـالا و بـا مـعـرفـتـها رو در بـیـاریـن بـیـخیال شـه جـریـمـه نـکـنـه 
خـلاصـه پـلـیـسـه گـفـت ایـن چـه وضـع رانـنـدگـیـه؟ 
مـاشـیـن بـایـد بـخـوابـه پـارکیـنـگ!!!
یــهـو مـنـم کـف و تـف قـاطـی کـردم گـفـتـم مـیـدونـی مـن کـیـم؟؟؟ 
اصـلا حـواسـت هـسـت بـا کـی داری حـرف مـیزنـی؟
بـگـم کـیـم ؟؟؟
بــــــگـــــم؟؟؟
رفیـقام هـم اومـدن جـلـو دهـنـمـو گـرفـتـن گـفـتـن بـیـخـیـال نـگـو بـهـش گـنـاه داره اخــراج مـیـشه….
افـسـره هـم رنـگشـو بــاخـت و آب دهـن قـورت داد گـفـت: نـه نـمـیـدونـم, بـبـخـشـیـد شـمـا کـی هــسـتـیـن؟؟؟
مـنـم بـا یـه صـدای خـسـتـه بـش گـفـتـم: 
مــن یــه پــرنــدم ,آرزو دارم تـــو بــاغــم بــاشــی…مــن یــه خــونــه ی سـرد و تــاریــکــم…
(بـچـه هـا هـم دس مـیـزدن)
هـیـچـی دیـگ هـمـگـی دور هــم بـا افـسـره کـلـی خـنـدیـدیـم و گـفـت بـاهـاتـون کـلـی حـال کـردم بـچـه هـای بـاحـالـی هـسـتـیـن
آخـر سـر هـم ۵۰ تـومـن جـریـمـه شـدیـم و مـاشـیـن هـم رفـت پـارکـیـنـگ و بــانـدهـاش هـم بـاز کـرد و خــودمـون هـم بـردن تست اعـتـیـاد دادیـم و هــمـه چــی بـه خـیـر و خـوشـی تـمـوم شـد!!!!

 

منبع:۴جوک

یه بار خواستیم ورزش کنیم !

یه بار خواستیم ورزش کنیم !


پیراهن نارنجی

 

امروز صبح بعد از مدتها تصمیم گرفتم با دوستم بریم ورزش کنیم!
گرمکن نارنجیمو پوشیدم و زدم بیرون.
و حالا توجه کنید به تیکه‌های ملت :

نارنگی! کجا میری؟
… پرتقال! بدو تا نخوردمت!
هویج! مگه خرگوش دنبالت کرده؟
ته‌ سیگار!
رفتگر! برو ۹ شب بیا بابا!
چی‌توز موتوری!
سن ایچ و دیگر هیچ!
لینا توپی!! انقدر جون نده بابا!
اسمارتیز! بقیه دوستات کجان؟
بچه‌ها! بچه ها! گارفیلد!
الان کدوم مسئول باید رسیدگی کنه؟
:|

منبع:۴جوک

هلو ،ساعت ۷ دم در حاضر باش! /طنز

هلو ،ساعت ۷ دم در حاضر باش! /طنز


هلو

 
بــابــام اس فــرسـتاده: هــلـو، ســاعت ۷ دم در حــاضر بــاش مــیـام دنـبالـت!!!
 
مــنــم فــکـر کـردم ازش سوتی گــرفـتم جــو گـرفـت جواب دادم:
 
بــاشـه شــفـتـالـوی مـن ,مـانـتـو خـوشـگـلمـو میـپـوشـم مـیـام عـجـیـجـم!!!
 
بــعد بـابـام جـواب داد:
 
اسـکـلِ بیــشــعـور, هـلـو یـعـنی سـلام ,آخـه تـو کـی میخوای آدم شی ؟؟؟

۲۰ سالت شد آدم نشدی,مــن چـه گـنـاهـی کـردم کـه تو پــسـرمـی؟؟؟
 
من  :|
 
بابام ~X(
 
پرورشگاه B-)
 
سازمان حمایت از بچه های بی سرپرست :D
 

 
نویسنده : abas_m223
منبع:۴جوک

داستان کوتاه لباساتو در بیار الان میام …

داستان کوتاه لباساتو در بیار الان میام …

داستان کوتاه لباساتو در بیار الان میام ...

مظفر برعکس اسمش خیلی لاغر و نحیف بود … هر وقت اونو می دیدم با خودم می گفتم الانه که بیفته و بمیره …

تو یکی از عروسی ها جواد کسی که کار بارش تو تهران بود داشت از تهران تعریف می کرد .. از بزرگیش و اتفاقات داخلش … مظفر هم سر و پا گوش بود …

جواد از همه همه کس می گفت تا رسید به موضوعی که همه انگشت به دهن موندن … (جواد رو می شناختم آدم خالی بندی بود) جواد گفت الان تو تهران مردایی هستند که به خودشون می رسن و می رن تو خیابونای بالای شهر همینجور کنار خیابون منتظر میمونن و بعد خانم های پولدار با ماشین های آن چنانی اونا رو سوار می کنند و می برند با اونا …… و صبح که میشه دویست تا سیصد هزار تومن اونا کاسب می شن …

مظفر با صدای بلند گفت : نه!!!! …

جواد اره …

مظفر با اینکه خیلی لاغر بود صدای کلفتی داشت .. گفت : دروغ می گی … تو خودت دیدی؟

جواد از صدای ناهنجار مظفر خندید و گفت : آره بابا کافی بری توی خیابون قیطریه جلو پارکش وایسی دو سوته تو رو سوار می کنند و می برند …

مظفر گفت : منم برم منو سوار می کنند و پول هم می دن

جواد نیشخندی زد و آره بابا از خداشون .. تو که حتما سیصد تومنی کاسب میشی

لبخندی گوشه لب مظفر گیر کرده .. رفت توی فکر و خیال پردازی …

.

.

 

یه مدتی مظفر را نمی دیدم یکی دو هفته بعد از اون عروسی یه روز اونو کنار دریا دیدم روی نیمت بالا سد موج نشکن نشسته …

 

رفتم جلو … سلام کردم

مظفر مظفر همیشه نبود … یه نگاهی به من کرد و گفت سلام

دست روشنه اش گذاشتمو (استخون کتفش تو دستم بود ) بعد کنارش نشستم

خوبی مظفر ؟

مظفر: بعد نیستم

گفتم خوبم نیستی … راستی کجا بودی نبودی؟ …

به من نگاهی کرد و گفت تهران ..

با تعجب گفتم تهران

گفت آره … یادته شب عروسی میلاد، جواد چی می گفت ؟

کمی یاده از تهران می گفت

گفت اونجایی که گفت در مورد زن های پولدار

گفتم بابا تو مگه جواد و نمی شناسی اونه یه خالی بنده بعد مثله برق گرفته بریده بریده گفتم تو بخاطر حرف های چرت جواد رفتی تهران ؟!!

سرشو پایین انداخت و گفت : آره

تو هم رفتی کنار خیابون وایسادی

مظفر آره

با تعجب گفتم : کسی هم تو رو سوار کرد

مظفر گفت : ساعت 2 بعداز ظهر رسیدم تهران بعد رفتم اونجایی که جواد گفته بود

گفتم خوب بقیه …

ادامه داد دو سه ساعتی اونجا کنار خیابون ایستادم ماشین های مسافر کشی زیادی جلو پام ترمز می زند اما من نگاهشون نمی کردم

بهش گفتم زن هایی که جواد حرافشون و می زد چه دیدی برات وای نیستادن

گفت نه اما دیدم یه ماشین مدل بالا داره دنده عقب میاد خوب نگاه کردم یه زن با عینک دودی رانندش بود .. جلوم ایستاد و شیشه رو پایین کشید و زل زد به من

کمی خجالت کشیدم ته دلم خوشحال شدم …

خانمه در ماشین باز کرد و گفت بشین … کمی مردد بودم اما سوار شدم و سلام کردم … خانمه یه نگاه چپ انداخت چیزی نگفت … من هم گفتم خوب حالا می ریم خونه ایی جایی اونجا باهم صبحت می کنیم … یه نیم ساعتی تو راه بودیم تا رسیدیم به برج بلند … سوار بر آسانسور طبقه 23 پیاده شدیم …

خانمه در خونه و باز کرد و منو برد تو اتاق گفت: شلوار و پیراهنت رو در بیار من الان می آم … در و بست و من توی دلم عروسی بود … فقط لباس زیر تو تنم بود و منتظر خانمه بودم حتی دل دل می کردم اونارم در بیارم که …

دیدم در باز شد …

با تعجب گفتم : خوب …

دیدم یه پسره هفت هشت ساله اومدن تو اتاق …

گفتم :چی … یه پسره ؟!

اره بابا با خودم گفتم :

خدای من این پسره کیه ..

خجالت کشیدم تو خودم جمع شدم پشت سرش خانمه اومد تو گوش پسره رو گرفت با صدای بلند گفت

: فرزاد ببین این آقاهه رو … خوب نگاه کن … ببین چقدر لاغره … حالا تو غذا نخور نگاه کن تو هم مثله این مرده لاغر مردنی می شی

 

بعد پسرشو از اتاق بیرون کرد و به من گفت:

لباستو بپوش بیست هزار تومن از کیفش به من داد و گفت : برو

می دونی اون لحظه خدا را شکر کردم …

خیره به مظفر گفتم چرا

گفت اگه همه لباسمو در می اوردم چی …

گفتم اره بخدا جای شکر داره

دیگه طاقت نداشتم

زدم زیر خنده و مظفر هم شروع کرد بخندیدن

دست نوشته: حمیدرضا یعقوب زاده

منبع: داستانک دات آی آر

حقه روز امتحان 4 دانشجو / طنز

حقه روز امتحان 4 دانشجو / طنز

چهار دانشجو شب امتحان به جای درس خوندن به تفریح رفته بودن و هیچ آمادگی برای امتحان نداشتن.
روز امتحان به فکر چاره افتادند و حقه ای رو سوار کردن . به این صورت که سر و صورتشون رو کثیف کردن و مقداری هم لباساشون رو پاره کردن و تو ظاهرشون تغیراتی رو به وجود آوردن .
بعد به دانشگاه پیش استاد رفتند. ماجرا را این طور برا استاد گفتن... که دیشب به یه مراسم عروسی در خارج از شهر رفته بودیم. و در راه برگشت از شانس بد ما یکی از لاستیک های ماشین پنچر شد وبا هزار زحمت وهل دادن ماشین رو به حایی رسوندیم و این طور بود که به امادگی لازم برای روز امتحان نرسیدیم در نهایت قرار میشه که استاد سه روز دیگه یک امتحان اختصاصی برای این چهار نفر برگزار کند.

ادامه نوشته

لاف زدن تهرانی، اصفهانی، شیرازی و آبادانی !

لاف زدن تهرانی، اصفهانی، شیرازی و آبادانی !

 

یک تهرانی، یه اصفهانی، یه شیرازی و یک آبادانی توی کافی شاپ با هم صحبت میکردند :
تهرانی: من یک موقعیت عالی دارم، می خوام بانک ملی رو بخرم !
اصفهانی: من خیلی ثروتمندم و می خوام شرکت بنز رو بخرم !
شیرازی: من یه شاهزاده ثروتمندم و می خوام شرکت مایکروسافت و اپل رو بخرم !
سپس منتظر شدند تا آبادانی صحبت کند 
.
ادامه نوشته

ماجرای دوست دختر در ایران (آخر خنده)

ماجرای دوست دختر در ایران (آخر خنده)



  

منبع : جام نیوز
 

دیشب رفتم استخر, بعداز شنا اومدم لباسامو بپوشم دیدم رو موبایلم 4 تا میس کاله 6 تا اس ام اس از دوس دخترم:
اس ام اس 1: عزیزم چرا زنگ میزنم جواب نمیدی؟

اس ام اس 2: انگار سرت شلوغه جواب اس ام اس هم نمیدی.
اس ام اس 3: همین الان زنگ میزنی وگرنه من می دونم وتو…

اس ام اس4: کثافت آشغال معلوم هست کدوم گوری هستی؟
اس ام اس 5: تقصیر منه که آدم حسابت کردم کچل ایکبیری با اون مامان چاقت.گمشو برو پیش همون دختر عموی …
اس ام اس6: راستی اینم میگم که بسوزی منو دوستت حمید دو ماهه رابطه داریم.بای!!

منبع : جام نیوز

طنز/ وصیت یک خسیس به همسرش

طنز/ وصیت یک خسیس به همسرش

روزی مرد خسیسی که تمام عمرش را صرف مال اندوزی کرده بود و پول و داریی زیادی جمع کرده بود، قبل از مرگ به زنش گفت: من می خواهم تمامی اموالم را به آن دنیا ببرم .او از زنش قول گرفت که تمامی پول هایش را به همراهش در تابوت دفن کند.زن نیز قول داد که چنین کند.چند روز بعد مرد خسیس دار فانی را واداع کرد.

ادامه نوشته